Wednesday, February 21

لمِ اندوه‎واری

تصمیم گرفتم وقت بگذارم، هفته‌ای یک ساعت، ماهی دو ساعت یا حتی روزی نیم ساعت، همه‌ی غم‌ها و غصه‌های عالم را جمع کنم، اشک و آه و دردها را کنار هم بگذارم و همه را یکجا بخورم. اینکه همه جا بی‌حساب کیسه‌ی اندوه باز میکنم و میزنم به رگ، وسط خیابان، وسط فیلم، توی تاکسی، در جمعیت انبود مترو یا وسط درس خواندن و نزدیک به خواب، دیگر طاقتم را طاق کرده. نه درست حسابی غصه‌های را از ته دل میخورم، نه همه‌ی حواسم را معطوف وظیفه‌ام میکنم‌. تصمیم گرفتم هر اتفاق بدی که افتاد، چند ساعتی معطل بگذارمش؛ خوب که جا افتاد، ازش میان‌وعده‌ای چرب و چیلی بسازم و جوری همه‌ی اشک‌هایم را سر بکشم که بعدش دیگر غمی در جهان نمانده باشد که من نخوردمش. بعد از آن که سیر و تمام و باتجربه و بزرگ و قوی‌تر شدم، به زندگی‌ام برسم. اخ که این اواخر خبر بد از همه جا امانم را بریده.

Monday, February 12

حیوان خانگی پشمالوی اجباری

حالا مدت هاست از آن حادثه میگذرد. پیش از اینکه آلت قتاله را بر سر پشمالویش فرو بیاورم صداهای نکره و تار و تنبورش از جا به جای اتاق می‌آمد و به نظر میآمد کسی موقع روزنامه خواندن، رادیو و تلویزیون را هم روشن کرده. منظورم این است که به همین اندازه رو مخ و بی منطق. اصلا همین ها شد که دام پهن کردم تا بگیرمش. سه چهار جفت دمپایی ابری به هر وجه دیوار جسبانده بودم و جاروبرقی را مثل کپسول اکسیژن کوهنوردی چسبانده بودم به کمرم. لوله اش هم به مثابه آر پی جی پرفشنگی که کوچک و بزرگ سرش نمیشود آویزان شانه ام بود.
باور کنید اگر سرو صدا نداشت کاری به کارش نداشتم. در صلحو امنیت هر دو باهم زندگی میکردیم و بعضی وقتها زحمت سوسکها و پشه ها را هم کم میکرد. صبحانه حاضر میکردم و از خواب بیدارش میکردم و حتی در رختخوابش سرو میکردم. اما همانطور که گفتم، منطق نداشت و بی برنامه جیرجیر میکرد و مگس هایی که در دامش اسیر بودند التماس کمک میکردند و شرط میبندم شما هم اگر جاروبرقی بودید هرگز نمیخواستید مگسی معلق میان سقف و کف اتاق را که خانواده اش منتظرش هستند ببلعید. من هم جاروبرقی نیستم اما احوالِ جاروبرقی‌ها برایم اهمیت دارد و بجز تارِ نازک و بیرنگ و خشک، چیز دیگری به خوردشان نمیدهم.
خلاصه کنم. این همه تمهیدات نظامی برای خلاص شدن از شر این موجود آشنا اما رویت نشده، بدون استفاده باقی ماند چرا که دمپایی زمستانیِ سرنوشت، قصد جانِ مهمان ناخوانده را کرده بود. صبح روز ۲۸ بهمن بود و از تختم پایین میآمدم، همین که دمپایی رو فرشی هایم را پا کردم، صدای قِرچ غم انگیزی آمد.
اتفاقات زیر دمپایی ام را توصیف نمیکنم اما بدانید کار تمام شده بود. میدانم شما هم مثل همه‌ی هم‌اتاقی هایم فکر میکنید یکی از دمپایی‌های پلاستیکی بود که جانِ پشه خوار اتاق را گرفت، اما وکیلم با ارائه‌ی دمپایی پارچه ای آغشته به دی ان ایِ مرحوم موفق شد اتهام را به قتل غیرعمد تغییر دهد.
حالا هم در نوانخانه هستم و منتظرم خانم پرستار عنکبوتی که قرار است فرزند خوانده ام باشد بیاورد. راستش بعد از آن اتفاق متحول شدم و عذاب وجدان و احساس گناه لحظه ای ترکم نکرده و روانشناسم توصیه کرده است که نگهداری از عنکبوتی که به اندازه کافی بزرگ باشه که به چشم بیاید تا زیر دستو پا له نشود، به التیام درد روحی‌ام کمک میکند.

Monday, January 29

چرا مینویسم؟


آخرین دوشنبه‌ی هر پاییز دم پنجره‌ی باز خانه‌ای شیروانیدار می‌ایستم و منتظر میمانم چمدان نیمه سوخته‌ای که سالهاست طبق روال به دستم میرسد، از شیروانی سر بخورد و من با ظرافت عمل و چابکی، بقاپمش، بوهایش را کشف کنم و شروع کنم به رمز گشاییش. رمزهایش همیشه تا وقتی که در چمدان را باز نکردی بی‌معنی‌ترین عبارات ممکنند. گاهی آنقدر عبارات پیچیده‌ای هستند که بیخیالش میشوم. آخرین بار، یعنی سال گذشته، خوش‌شانس بودم و کشف کردم که"شتر دوید و جزرو مد شد" رمز سال است. حفظ کردنش خیلی سخت نبود وقتی فهمیدم قسمتی از ماه و زین مینیاتوری شتر و بند کفش‌های یوسین بولت باعث شدند چمدان اینقدر سنگین باشد. البته که ماه را برگرداندم سر جایش و زین شتر را به خیریه‌ای هدیه کردم و بند کفش‌ها را هم پس فرستادم و شاید تعجب کنید، چمدانِ با گَرده های ماه را مثل سابق در شومینه‌ای سوزاندم. بله سوزاندم. رسمش معمولا این است، مگر آن چندین باری که در دستورالعمل‌هایی که گهگدار لابه‌لای محتویات میگذارند ذکر شده باشد که کار دیگری باید کرد؛ یکبار باید رویش مینشستم و روی برف‌ها سر میخوردم و یکبار باید در چاه‌هایی در عربستان می‌انداختمش.

حالا هم دم خانه‌ای منتظرم که صاحب خانه مسئول ارسال بدلیجات به اهالی آتلانتیس است. آدرسش روی بندکفش‌های یوسین بولت بود که بعد از یکبار خواندن ناپدید میشد. زنگ در را زدم و آقایی با عینک، کچل، با انگشتری به بزرگی کف دستش که تصویر متحرک خانه‌اش در هوای برفی را نشان میداد، در را باز کرد. دلیل اینکه به قد کوتاه و شکمش که علاقه داشت بیرون بزند اما زندانی گن های چسبان شده بود و کفش‌های کتابی‌اش اشاره نمیکنم این است که در لحظه‌ی اولی که دیدمش، تنها عینک‌اش،که شبیه تنگ مسطح پر از آب بود و کله و انگشترش دیده شدند.در حقیقت قدش آنقدر کوتاه بود که برای رسیدن به دستگیره‌ی در باید دستش را بالا میبرد و این موضوع باعث میشد انگشتر بیشتر به چشمم بیاید. کله اش هم برایم جذاب بود چراکه اصلا عادی نبود. مثل آبشش ماهی بجای گوش شیارهایی متحرک داشت و هدبندِ طرفداری یوونتوس بسته بود. میزبان‌های قبلی هم هر کدام عجوبه‌هایی بودند و منظورم از عجیب، موی سبز یا بدن پر از تتو نیست. میدانم خوب میفهمید.

آقا خودش شروع کرد که من جوانم و تنها در این بوران و بدون اینترنت چه غلطی میکنم. نمیدانم ادا در می‌آورد یا واقعا نمیخواست من را به خانه اش دعوت کند. خودم را زود انداختم داخل خانه‌اش که بوی دود و سوختگی میداد و بست نشستم لب پنجره و گفتم:"من هیچ چیز نمیخواهم و تا صبح هم برمیگردم به خانه‌ام." مرد چیزی نگفت، به اتاق بغلی رفت. کمی بعد صدای موتور سیکلت از اتاق بغلی آمد. تعجب نکردم چون حتما تلویزیون بود، اما همان موقع مرد بیرون امد و با دست انگشتری‌اش من را نشانه گرفت و آینه ی یک موتور سیکلت پدیدار شد. بعد چرخ جلو و بعد چرخ عقب. بدون راننده. فهمیدم بوی دود از کجا نشئت میگرفت. مرد گفت:"ایناها، اینو میگم". انگار داشت با کسی در اتاق حرف میزد که من نبودم. موتور، صدای گاز در خلاصی داد و دنده عقب به اتاق برگشت. مرد ،انگار که علامت تایید را گرفته، گفت:"میتونی بمونی. صبح هم لازم نیست بری، ما از آدمهایی که مسواک دارن پذیرایی میکنیم. میخوای برات ملافه بیارم؟". نمیدانم فهمید که نمیفهمم چه میگوید یا فهمید که متوجه ماهیِ توی تنگ عینکش شده‌ام یا فهمید که اولین بار است موتورسیکلتی به عنوان حیوان خانگی میبینم، اما منتظر جوابم هم نماند و رفت.همین لحظه چمدان رسید و صدای سُر خوردنش روی سقف من را یاد وظیفه‌ام انداخت. چمدان آمد و قاپیدمش. یک آهی کشیدم و قلبم بالاخره آرام گرفت. یک سال منتظر ماندم تا ببینم رمز چیست. چمدان خیلی سنگین نیست، میتوانم روی خاکستر بال‌ِ آژدها و  بطریِ عرق کریستوف(پری مذکر دریایی که دل همه‌ی زیر‌آبی‌هارا برده) و دندان شیرشاه حساب کنم. چند جمله‌ی بی‌معنی میگویم تا یکی‌ش درست در میآید و چمدان راضی به فاش اسرار میشود-"روزنامه‌های قطبی با جوهر مداد"- البته انگار موتورسیکلت هم به این جمله حساسیت داشت که تا گفتم شتاب گرفت و آمد پهلوی من خرخر کرد. کمی نوازشش کردم تا آرام گرفت. چمدان را باز کردم و دیدم که پر از برگه‌هایی‌ست که هیچ نوشته ای ندارند و یک دوات آبی رنگ هم در کنارش هست که قلمی از جنس ناخن کروکودیل اوگاندایی داخلش جوری قرار دارد انگار همین حالا از روی میز برداشته‌اندش. برگه‌ها را ورق زدم تا به دستورالعمل رسیدم. گفته شده بود: "در این برگه ها، خاطرات چمدانی را بنویس و خود چمدان را جلوی موتورسیکلت بگذار و ملافه را بگیر تا سال بعد. در ضمن، دوات، ترکیب عنکبوت پشمالوی له شده و آب‌پرتقال است." از آب پرتقال کمی ناامید شدم، در حقیقت از کل محموله ناامید بودم. من به دنبال جیش اسب شاخدار یا لاکِ لاکپشت‌های استرالیایی یا حتی مروارید سوخته‌، به برگه‌هایی رسیده بودم که از برف‌های قطب سفیدترند.
مرد برگشت اما درباره چمدان چیزی نگفت. با خودش چای آورده بود  و من بدون اینکه سرم را بلند کنم میتوانستم حدس بزنم که چای برگ ریحان و لیمو آورده. چمدان را بستم و دیدم که خرده های ماه هنوز ناپدید نشده اند. چرمیِ بدبو را بغل کردم و جادو را بوییدم و گذاشتمش جلوی موتورسیلکت. خانه کوچک بود. در ورودی به نشیمن باز میشد و نشیمن یک در به اتاق‌های دیگر داشت و مرد حالا روی مبل نشسته بود. من هم همراهی‌اش کردم و باهم درباره‌ی بحران های محیط زیستی صحبت کردیم. ناگهان گفت:" آه ملافه‌ات!" و دست زد به انگشترش و از کمدی که روی انگشترش بود ملافه ای بیرون کشید و به من داد.
صبح نشده، لباس‌هایم را سفت کردم و برگه‌ها و دواتم را برداشتم و راه افتادم. با اینکه از آسمان نه باران و نه برف و نه نور خورشید میبارید، چترم را باز کردم و به وظیفه‌ی یک ساله‌ام فکر کردم. تا فرودگاه پیاده رفتم و حالا در هواپیمایی به مقصد خانه در پروازم. این برگه ها را مینویسم و یک خاصیت عجیب در این دوات‌ و قلم کشف کردم: من باید تمام حقیقت را بی‌کم و کاست بنویسم وگرنه با هر نیت اشتباه، عنکبوت‌ها به زندگی برمیگردند و من اصلا از این موضوع خوشحال نمیشوم.