تصمیم گرفتم وقت بگذارم، هفتهای یک ساعت، ماهی دو ساعت یا حتی روزی نیم ساعت، همهی غمها و غصههای عالم را جمع کنم، اشک و آه و دردها را کنار هم بگذارم و همه را یکجا بخورم. اینکه همه جا بیحساب کیسهی اندوه باز میکنم و میزنم به رگ، وسط خیابان، وسط فیلم، توی تاکسی، در جمعیت انبود مترو یا وسط درس خواندن و نزدیک به خواب، دیگر طاقتم را طاق کرده. نه درست حسابی غصههای را از ته دل میخورم، نه همهی حواسم را معطوف وظیفهام میکنم. تصمیم گرفتم هر اتفاق بدی که افتاد، چند ساعتی معطل بگذارمش؛ خوب که جا افتاد، ازش میانوعدهای چرب و چیلی بسازم و جوری همهی اشکهایم را سر بکشم که بعدش دیگر غمی در جهان نمانده باشد که من نخوردمش. بعد از آن که سیر و تمام و باتجربه و بزرگ و قویتر شدم، به زندگیام برسم. اخ که این اواخر خبر بد از همه جا امانم را بریده.
No comments:
Post a Comment