تصمیم گرفتم وقت بگذارم، هفتهای یک ساعت، ماهی دو ساعت یا حتی روزی نیم ساعت، همهی غمها و غصههای عالم را جمع کنم، اشک و آه و دردها را کنار هم بگذارم و همه را یکجا بخورم. اینکه همه جا بیحساب کیسهی اندوه باز میکنم و میزنم به رگ، وسط خیابان، وسط فیلم، توی تاکسی، در جمعیت انبود مترو یا وسط درس خواندن و نزدیک به خواب، دیگر طاقتم را طاق کرده. نه درست حسابی غصههای را از ته دل میخورم، نه همهی حواسم را معطوف وظیفهام میکنم. تصمیم گرفتم هر اتفاق بدی که افتاد، چند ساعتی معطل بگذارمش؛ خوب که جا افتاد، ازش میانوعدهای چرب و چیلی بسازم و جوری همهی اشکهایم را سر بکشم که بعدش دیگر غمی در جهان نمانده باشد که من نخوردمش. بعد از آن که سیر و تمام و باتجربه و بزرگ و قویتر شدم، به زندگیام برسم. اخ که این اواخر خبر بد از همه جا امانم را بریده.
Wednesday, February 21
Monday, February 12
حیوان خانگی پشمالوی اجباری
حالا مدت هاست از آن حادثه میگذرد. پیش از اینکه آلت قتاله را بر سر پشمالویش فرو بیاورم صداهای نکره و تار و تنبورش از جا به جای اتاق میآمد و به نظر میآمد کسی موقع روزنامه خواندن، رادیو و تلویزیون را هم روشن کرده. منظورم این است که به همین اندازه رو مخ و بی منطق. اصلا همین ها شد که دام پهن کردم تا بگیرمش. سه چهار جفت دمپایی ابری به هر وجه دیوار جسبانده بودم و جاروبرقی را مثل کپسول اکسیژن کوهنوردی چسبانده بودم به کمرم. لوله اش هم به مثابه آر پی جی پرفشنگی که کوچک و بزرگ سرش نمیشود آویزان شانه ام بود.
باور کنید اگر سرو صدا نداشت کاری به کارش نداشتم. در صلحو امنیت هر دو باهم زندگی میکردیم و بعضی وقتها زحمت سوسکها و پشه ها را هم کم میکرد. صبحانه حاضر میکردم و از خواب بیدارش میکردم و حتی در رختخوابش سرو میکردم. اما همانطور که گفتم، منطق نداشت و بی برنامه جیرجیر میکرد و مگس هایی که در دامش اسیر بودند التماس کمک میکردند و شرط میبندم شما هم اگر جاروبرقی بودید هرگز نمیخواستید مگسی معلق میان سقف و کف اتاق را که خانواده اش منتظرش هستند ببلعید. من هم جاروبرقی نیستم اما احوالِ جاروبرقیها برایم اهمیت دارد و بجز تارِ نازک و بیرنگ و خشک، چیز دیگری به خوردشان نمیدهم.
خلاصه کنم. این همه تمهیدات نظامی برای خلاص شدن از شر این موجود آشنا اما رویت نشده، بدون استفاده باقی ماند چرا که دمپایی زمستانیِ سرنوشت، قصد جانِ مهمان ناخوانده را کرده بود. صبح روز ۲۸ بهمن بود و از تختم پایین میآمدم، همین که دمپایی رو فرشی هایم را پا کردم، صدای قِرچ غم انگیزی آمد.
اتفاقات زیر دمپایی ام را توصیف نمیکنم اما بدانید کار تمام شده بود. میدانم شما هم مثل همهی هماتاقی هایم فکر میکنید یکی از دمپاییهای پلاستیکی بود که جانِ پشه خوار اتاق را گرفت، اما وکیلم با ارائهی دمپایی پارچه ای آغشته به دی ان ایِ مرحوم موفق شد اتهام را به قتل غیرعمد تغییر دهد.
حالا هم در نوانخانه هستم و منتظرم خانم پرستار عنکبوتی که قرار است فرزند خوانده ام باشد بیاورد. راستش بعد از آن اتفاق متحول شدم و عذاب وجدان و احساس گناه لحظه ای ترکم نکرده و روانشناسم توصیه کرده است که نگهداری از عنکبوتی که به اندازه کافی بزرگ باشه که به چشم بیاید تا زیر دستو پا له نشود، به التیام درد روحیام کمک میکند.
Subscribe to:
Posts (Atom)